Stone hearted prince -part 3 | بلاگ

Stone hearted prince -part 3

تعرفه تبلیغات در سایت

حرفای خالم یکم با عقل جور در میاد .ولی خب خودم خوب میدونم که واقعا از درون ترسیدم چون بیشتر اوقات پیشگویی های خالم واقعی در میاد .
-خب حالا چه خوابی دیدید خاله جان؟
خالم آروم رو کاناپه نشست و به زمین خیره شد.
-خواب دیدم تو توی یه ساعتی .و ساعت داره برخلاف جهت حرکت میکنه و عقب میره و هر چی عقب تر میرفت تو از نگاهم دور تر میشدی .صبح وقتی بیدار شدم سریع رفتم و چندتا کتاب خوندم که ممکنه تعبیرش چی باشه .که با یه چیز عجیب رو به رو شدم. من یه استاد داشتم که دیگه تو این دنیا نیست اون قبل از مرگش کتاب خاصی رو داد بهم از تعبیر خوابای عجیب ، وقتی اون کتابو خوندم فهمیدم یه چیزایی با عقل جور در میاد .و به نتیجه ای رسیدم .
-به چه نتیجه ای؟
-بیا اول بریم فالتو بگیرم.
خیلی چیزایی که میگفت برام جالب بود دلم می خواست بیشتر و بیشتر بدونم در مورد خواب و تعبیرش .منو خالم وارد اتاق فالگیری خالم شدیم.

من روی صندلی رو به روی خالم نشستم و منتظر شدم تا خالم کارشو شروع کنه .خالم بعد از چند دور جابه جا کردن کارت ها چند تا رو روی میز گذاشت و به ترتیب برعکسشون کرد تا ببینه علامت کارت چیه .بعد از مدتی سکوت، بلند شد ،ترسیده بودم. گفتم:خاله ..چ...چی شده؟؟؟
-باید برم دستشویی اینطوری نمی تونم تمرکز کنم.
⊙-⊙ -ها؟؟؟؟
بعدش از اتاق رفت بیرون .
.
.
.
-چی شد؟؟؟
برای یه مدتی تو اتاق نشستم .دیدم خالم داره خیلی طولش میده .بلند شدم .و رفتم تو هال .برای چند لحظه احساس کردم که هوا سنگین شده و نمی تونم نفس بکشم .داشتم دنبال خالم میگشتم ...هر چی بیشتر میگذشت بیشتر نگران میشدم.
-خالهههههه...خالههههه...کجاییییی؟؟؟(با حالت صدای لرزان)
ای بابا چرا خاله من انقدر عجیبه .همه خاله دارن منم دارم .پدرم گفته بود نباید زیاد دور و برای خاله بچرخم .
یه صدایی از تو آشپز خونه شنیدم .خیلی آروم به سمت آشپز خونه رفتم .یه صدا های عجیبی میومد که نمی شد تشخیص دادش.آروم از کنار دیوار به داخل آشپز خونه نگاه کردم .خالم بود ولی انگار داشت یه کاری میکرد آروم و با صدای ملایمی صداش کردم .
-خاله؟؟؟
خالم به سرعت برگشت به سمتم.
⊙-⊙ -خاله ؟؟؟؟داری چیکار میکنی؟؟؟
°~° -ببخشید بعد اینکه کارم تموم شد گشنم شد.
-و الان داری ماست می خوری؟
-اره خاله جان ماست خیلی برای پوست خوبه .
-خاله مگه قرار نبود فالمو بهم بگید.
همونطوری که قاشق ماست تو دهنش بود شروع کرد به گریه کردن .
-ا..خاله ،چی شده؟
-وقتی ...ناراحتم ،گشنم میشه .

-خاله جان لطفا بگو چی شده ؟
خالم ظرف ماست رو پایین گذاشت و روی صندلی میز ناهار خوری نشست و گفت
-دلم می خواد هر چیزی که برات دیدم همش یه دروغ باشه .
-خاله کشتی منو میگی یا نه؟
-تو قراره تاریخو بسازی .
-جان؟؟؟خاله یه چیزی بگو که با عقل جور در بیاد.
-منم وقتی اول فهمیدم گیج شدم .اخه تو خنگ تر از اینی که بخوای تاریخو بسازی.
-خیلی ممنون.⊙~⊙
-ولی مثله اینکه واقعیه ..دخترم با من بیا .
-کجا ؟؟؟
-می خوایم بریم یه سفر .
بعد اتاقو ترک کرد ولی بعدش سریع برگشت و ظرف ماستو برداشت و گفت
-تو راه گشنمون میشه .
کمی بعد...
یه مدتی میشه که داریم تو جنگل راه میریم .اخه چرا من باید تو خواب این عجوزه بوده باشم که حالا اینطوری بشه ؟هر چی ازش میپرسم بهم میگه که میفهمی وقتی رسیدیم .
عصبی شدم و گفتم
-اه ..من دیگه نمیام ...الان نیم ساعته داریم میریم به ناکجا آباد .یا بهم میگی کجا میریم یا من دیگه نمیام .
-دیگه لازم نیست راه بیای .چون رسیدیم .
به اطرافم نگاه کردم ولی هیچی به غیر از درخت و گیاه نمی دیدم .
-منو آوردی اینجا که با مادر طبیعت دوست شم؟؟؟؟
-نه دخترم .تو اینجایی که تاریخو عوض کنی .
-ببین من از حرفایی که میزنی هیچی نمیفهمم .
-مهم نیست به زودی میفهمی .فقط اینو یادت باشه که فقط 7 روز وقت داری .بعد هفت روز بیا دقیقا همینجا .بعدش برمیگردی همینجا.
-تو خودت میفهمی داری چی میگی؟؟
-وقتمون کمه ،مراقب خودت باش دخترم .نمیریا .من جواب پدرتو نمی تونم بدم .
-نمیرم ؟ مگه قراره چی بشه ؟
-خدافظ ^_^
قبل اینکه بفهمم چی شد خالم سریع یه گوی از توی آستینش بیرون آورد و به سمتم پرت کرد .بعدش نفهمیدم چی شده فقط می دونم که بیهوش شدم .

.

.

.

.

این داستان ادامه دارد...

امیدوارم این قسمت خنده دار بوده باشه.

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57