Sunshine Boy - 2

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
GOOD NIGHT SONGS - PART1 امروز خیلی خوش حال بودم چون قرار بود اسباب کشی کنم به سئول . من همیشه سئول رو دوست داشتم !!!!!من یه دانش آموز کلاس سوم دبیرستان  هستم. یعنی تقریبا 18 سالمه! واسه تعطیلات تابستون به سئول قرار بود برم!پدر مادرم تو آلمان هستن ومن برای تحصیلات به کانادا   اومدم!خیلی خوشحالم از اینکه قراره برم سئول....!                                        -زینگگگ....!!!!                  
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
قسمت پنجم   دوباره کل سالن رفت رو هوا!! یکی از اعضای گروه که تقریبا هم قد بکهیون بود بهش نزدیک شد و خیلی آروم گفت: بکی داری چی کار میکنی؟   بکهیون برگشت سمت اون پسر و گفت: سوهو به من اعتماد کن!بعدا برات توضیح میدم! بعد سرشو تکون دادو برگشتم سمت من: خب فن عزیز !بیا بریم روی سن! چندتا دیگه از اعضا هم شروع کردن به تایید بکهیون! آروم به طوری که خودش بشنوه گفتم: داری چه غلطی میکنی؟ گفت: به زودی میفهمی
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
  قسمت اول         سهون:هیونگاااااا...من حوصلم سر رفته!   . . . سهون:هیونگاااااااااااا!!!!!!باشمام!!!!!     تائو:چیه؟؟؟توهم!!!هی هیونگاااا هیونگاااااا!!؟؟؟     سهون:ااااااااا!خب حوصلم سر رفته!       چانیول :نظرتون چیه فیلم نگاه کنیم؟؟؟     شیومین:خب حالا چه فیلمی؟؟؟؟     سوهو:بیاین یه فیلم غمگین نگاه کنیم!!!   بکهیون:نهههههه!بیاین فیلم ترسناک نگاه کنیم!   تائو:نهههه!یه چیز دیگه!!ترسناک نه!!!! سهون
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
قسمت اول   با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم هنوز نرسیده بودیم .دیشب ساعت 1 شب از نیویورک با هواپیما به سمت کره حرکت کردیم .بلند شدم یه کش و قوسی به کمرم دادم خورشید کاملا طلوع کرده بود  ساعت8 صبح بود و به سمت صندلی مامانم رفتم  هنوز خواب بود با دیدن چهره ی معصومش به شدت بخاطر کار دیشبم احساس عذاب وجدان کردم    دیشب نباید اونقدر خود خواه میشدم نباید قلب مهمترین آدم توی زندگیمو میشکستم ...باید ب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
stone hearted prince -part 2 -دخترم من دیشب خوابای پریشون دیدم برات .بیا اینجا می خوام ببینمت .-حالا نمیشه بعدا بیام .یه خوابه دیگه چیز خاصی نیستش که.-نه دخترم خیلی هم مهمه بدو بیا اینجا فالتو بگیرم.-باشه .الان میام .آره خاله من فالگیره .یکم زیادی تو اون فازاست . در حدی که هر اتفاقی میوفته سریع میره و از "ارواح دور و برش" کمک میگیره .من که خودم زیاد اعتقاد ندارم به این جور چیزا.ولی خب, کی حوصله
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
حرفای خالم یکم با عقل جور در میاد .ولی خب خودم خوب میدونم که واقعا از درون ترسیدم چون بیشتر اوقات پیشگویی های خالم واقعی در میاد .-خب حالا چه خوابی دیدید خاله جان؟خالم آروم رو کاناپه نشست و به زمین خیره شد.-خواب دیدم تو توی یه ساعتی .و ساعت داره برخلاف جهت حرکت میکنه و عقب میره و هر چی عقب تر میرفت تو از نگاهم دور تر میشدی .صبح وقتی بیدار شدم سریع رفتم و چندتا کتاب خوندم که ممکنه تعبیرش چی باشه
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
  We are one EXO   قسمت اکسو رو همه باهم داد زدن! باعث شد دوباره جیغ دخترا هوا بره! سوهو: خب ما تصمیم گرفتیم که برنامه ی اکسو کوییز رو الان انجام بدیم! درواقع این یه برنامه ی جدیده که ما میخوایم تو این کنسرت انجامش بدیم! ما چند تا از طرفدارا مون انتخاب میکنیم تا چندتا سئوال ازشون بپرسیم!وهمون طور که میبینید.... با گفتن این به من اشاره کرد!حس کردم با این حرفش تمام نگاه ها به سمت من کشیده شد!   حس ک
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
 رسیده بودم به خونه!کلی خسته شده بود!واقعا روز سختی بود! کی فکرشو میکرد من یه روزی برم کنسرت اکسو؟؟؟؟خودمم فکرشو نمیکردم ولی به لطف سورا.... وارد خونه شدم خونه تمیز بود!حتما مادر بزرگم قبل از اینکه بره خونه رو تمیز کرده بود! بی درنگ کاری رو کردم که هر آدم گرسنه ای میکنه! رفتم سراغ یخچال!دنبال یه چیزی بودم واسه خوردن!به طور اتفاقی آبمیوه ای رو دیدم که سرش با بکهیون دعوا کردم! یاد اون حرفایی که به ب
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
    سورا:زود باش یه چیزی بخور بعد زود آماده شو بریم! من:باشه.....باشه.... سورا از اتاقم بیرون رفتم.منم همون لحظه از رو تختم بلند شدم و رفتم دستشویی که صورتمو بشورم!تو آینه ی دستشویی به صورتم خیره شدم! جیهوناااا دیدی چی شد؟؟؟خداروشکر که یه خواب بود!فک کن.....اه...عیششششش! حتی فکرم به اون لحظه باعث میشد حالم بد شه!خیلی بهش علاقه مندم تو خوابمم میاد!!!پسره ی پرو.... توروخدا نگا .ازبس تو این مدت حرس
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
*** وقتی از فروشگاه خارج شدیم رفتیم وسایل رو گذاشتیم تو ماشین! بعدش سوار ماشین شدیم! سورا ماشین رو روشن کرد وگفت:میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟ من:اگه میخوای دوباره.... سورا:نه نه ...این دفعه قول میدم! من:دفعه ی پیش هم قول داده بودی! سورا:این دفعه دیگه قولِ قول! من:خب...باشه!ولی حالا چی بخوریم؟ سورا:نمیدونم فرقی نمیکنه!تو چی دوست داری؟ من:بیا بریم کافثی شاپی جایی یه چیز خنک بخوریم! سورا:خوبه!بیا همین
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:57
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها